گهى دميده شود بر سرش بنفشهستان * گهى شكفته شود بر تنش شقايقزار
گهى چو ابر كه سرخى پذيرد از خورشيد * گهى چو مهر كه زردى پذيرد از كهسار
گهى فشاند بر خاك قطرهء زرين * گهى ستاره فرستد بر آسمان به قطار
چنان كه جوهر او بر زمين سوار شد است * شد است بخت خداوند بر سپهر سوار
و له ايضا
مستى و عاشقى و جوانى و نوبهار * آن را خوش است كز بر او دور نيست يار
مسكين كسى كه عاشق و زار و جوان بود * وز يار خويش دور بود وقت نوبهار
و له
آن زلف مشكبار بر آن روى چون بهار * گر كوته است كوتهى از وى عجب مدار
شب در بهار روى كند سوى كوتهى * آن زلف چون شب آمد و آن روى چون بهار
گفتم رسن كنم من از آن زلف تا مگر * دل را كشم ز چاه زنخدان آن نگار
با من ستيزه كرد و سرش را بريده كرد * گفتا برو دل از چه من بىرسن برآر
در پيش گوش او سر زلفش حجاب بود * برداشت او حجاب سر زلف تابدار
تا بىحجاب شعر من آيد به گوش او * در جشن سال و گردش عيد بزرگوار
در مرثيهء فوت سلطان ملكشاه سلجوقى و نظام الملك
شغل دولت بىخطر شد كار ملت با خطر * تا تهى شد دولت و ملت ز شاه دادگر
مردمان گفتند شوريد است شوال اى عجب * بود ازين معنى دل معنىشناسان را خبر
در يكى مه شد به فردوس برين دستور پير * شاه برنا از پس او رفت در ماه دگر