چو ابر بگسلد اندر هوا تو گويى هست * به روى آينه بر جاىجاى خاكستر
و له ايضا
گهى چو تيغ تو تابد ميان ابر درخش * گهى چو كوس تو آواز بركشد تندر
چو آفتاب و مه است آن نگار سيمينبر * گر آفتاب گل و ماه سنبل آرد بر
نهفته در گل و سنبل شكفته عارض او * مه است در زره و آفتاب در چنبر
شكوفه را شكن جعد او شد است حجاب * ستاره را گره زلف او شد است سپر
به زير هر گرهى تودهتوده از سنبل * به زير هر شكنى طبله طبله از عنبر
من آتشين دلم اى ماهروى مشكين مو * تو شكرين لبى اى سرو قد سيمين بر
مرا همى نفس سرد خيزد از آتش * ترا همى سخن تلخ زايد از شكر
به لاله برگ همى دلبرى و بىخبرى * كه لاله برگ ترا آمد از بنفشه اثر
مباد روزى هرگز كه از پشيمانى * تو سر فروبرى و خط تو برآرد سر
اگر ز جود تو يابند دشت و كوه نسيم * و گر ز خاك تو يابند خاك و سنگ نظر
به جاى لاله زبرجد برآيد از سر كوه * به جاى برگ زمرد برون دمد ز شجر
يكى بيابان ديدم ز آدمى خالى * به هول همچو قيامت به سهم همچو سقر
فراز او همه گرد و نشيب او همه دود * نبات او چو شرنگ و نسيم او چو شرر
شب دراز من انديشهناك از غم آنك * مگر خداى شبم را نيافريد سحر
دو دست جوزا سست و دو پاى پروين لنگ * دو چشم كيوان كور و دو گوش گردون كر
بسان خضر رسيدم كنون به آب حيات * اگرچه رنج كشيدم بسان اسكندر
و له ايضا
چه جوهر است كه آن را ز آهن است حصار * سر از حصار كشد بر سپهر دايرهوار
ميان پيكر تن توده دارد از ياقوت * فراز تارك سر پرده دارد از زنگار
چو شير غرد و از صولتش بغرد شير * چو مار پيچد و از هيبتش بپيچد مار