در مدح مجير الدوله وزير سلطان گويد
سؤال كردم از اقبال دوش وقت سحر * چهار چيز كه نيكوتر است يك ز دگر
نخست گفتم كان بيكرانه دريا چيست * كه آب او همه جود است و موج او همه زر
در او براند ملاح طبع هرروزى * هزار كشتى بىبادبان و بىلنگر
ز گنج فضل گرانبار گشته هر كشتى * به گونهگونه يواقيت و گونهگونه درر
گهى به دو در مرغابيان رنگين تن * گهى شگفت و عجب ماهيان زرين پر
جواب داد كه آن دست راد دستور است * كه گاه كلك همىگيرد و گهى ساغر
سؤال كردم كان چشمهء مبارك چيست * به لون و شكل چو خورشيد و چون دوهفته قمر
عيان او ز ضيا و نهان او ز ظلم * برون او ز صفا و درون او ز كدر
چو طاعتى كه گناه اندرو بود مدغم * چو آتشى كه دخان اندرو بود مضمر
چو اختر است فروهشته ظاهرش ليكن * سياه چون شب تار است باطنش يكسر
فروغ اختر ديدم بسى ميانهء شب * شب سياه نديدم ميانهء اختر
جواب داد كه هست آن دوات صدر عجم * كه مىنهد گه توقيع پيش خويش اندر