باغى است در گشاده در باغ بىعدد * بر هر درى شكفته و عالى يك شجر
زان باغ چون بهار نمايد به ماه دى * بزم ظهير دولت سلطان دادگر
و له ايضا
دهان يارم مانند نقطهء وهمى است * كشيده گرد وى از غاليه يكى پرگار
اگر ستاره به پرگار در بود شب و روز * بنقطه در ز چه معنى ستاره دارد بار
صفات نرگس بيمار و زلف رنجورش * شد است طرفه وزان طرفهتر نديدم كار
كه مستمند منم هست زلف او رنجور * كه دردمند منم هست چشم او بيمار
از آن سپس كه بالماس بست نرگس خويش * به كهربا بر جزع من است لؤلؤبار
ز جزع من سر الماس او كشد لولو * كه سفته گردد ز الماس لؤلؤء شهوار
چون من بگرمى عشقش برآورم نفسى * ز سردى نفس من نهان كند رخسار
يقين شد است كه رخسار او چو گلزار است * گمان برد كه ز سرما تبه شود گلزار
گرش بيابم بيزارم از خداى و رسول * اگر شود ز كف پاى او لبم بيزار
و له ايضا
ترك نزايد چنو به كاشغر اندر * سرو نبالد چنو به غاتفر اندر
خوبتر از عارضش نديد و نبيند * هيچكسى پرنيان به شوشتر اندر
هست دو زلفش هميشه پرشكن و بند * بند و شكن در شده بيكدگر اندر
عمدا گويى كسى ز عنبر سارا * سلسله بسته است گرد معصفر اندر
از دل بىرحمتش نهاد خداوند * غايت سختى به آهن و حجر اندر
گر بشناسد كه آب دارم و آتش * از غم عشقش به ديده و جگر اندر
ز آتش و آهم بترسد و نگذارد * تا دهمش بوس و گيرمش به بر اندر