و له ايضا
عشق آن سنگيندل سيمينبر زرينكمر * سنگ من برد و سرشكم سيم كرد و روى زر
گر نسوزد زلف و نگدازد لبش دارم عجب * زان كه بر آتش بسوزد مشك و بگدازد شكر
نسبتى دارد همانا زلف او با چشم من * بيعتى رفته است گويى هر دو را با يكدگر
زلف او در شد به تاب و چشم من در شد به آب * چشم من گم كرد خواب و زلف او گم كرد سر
چشم من غواص شد تا زلف او شد باغبان * زلف او طرفه است ليكن چشم من زو طرفهتر
زلف او شمشاد تر بيرون كشيد است از سمن * چشم من زاتش برآورد است مرواريد تر
تا نديدم تير مژگانش ندانستم كه هست * تير عشق و تير هجرش در دلوجان كارگر
زين دو تير كارگر پيوسته باشد بىگزند * هركه از جاه وزير دادگر سازد سپر
گر هماى همتش روزى گشايد پروبال * شرق گيرد زير بال و غرب گيرد زير پر
هركه بيند روز بخشيدن مبارك دست او * بحر زرين موج بيند ابر ياقوتين مطر
و له ايضا
تا طيلسان سبز برافكند جويبار * ديباى هفت رنگ بپوشيد كوهسار
آن همچو گنج خانهء قارون شد از گهر * وين همچو نقش خانهء مانى شد از نگار
از ژاله لاله را همه در است در دهن * وز لاله سبزه را همه لعل است در كنار
چون بر كنار سبزه بود لعل قيمتى * اندر دهان لاله سزد در شاهوار
چرخ ستاره يار شد است از نسيم باد * در هر چمن كه هست درختى شكوفهدار
نشگفت اگر ز غلغل بلبل قيامت است * باشد به هم قيامت و چرخ ستاره بار
خورشيد شد بلند و ز دريا به فعل خويش * در ساعتى همى به هوا بركشد بخار
گاهى از آن بخار فلك را كند حجاب * گاهى از آن حجاب زمين را كند نثار
در همتش همىنرسد گردش فلك * گويى فلك پياده شد و همتش سوار
ماند به نار خشمش و ماند به خاك حكم * اندر يكى تحرك و اندر يكى قرار
جان در تعجب و خرد اندر تفكر است * تا خاك را چگونه مسخر شد است نار