در دست شير مردان هر ساعتى به پاى * چرم گوزن را بكشد تنگ استوار
چون پاى را به چرم گوزن اندر آورد * از بيم چون گوزن شود شير مرغزار
گفتا بر اين مثال مگر تير خسرو است * آن خسروى كه هست كريم و بزرگوار
دانى چرا ستاره نبيند كسى به روز * بيند بر آسمان به شب تيره صدهزار
زيرا هرآن ستاره كه پيدا شود به شب * خورشيد بامداد كند بر سرش نثار
و له ايضا
زلف سيه تو اى بت دلبر * هر لحظه بود به صورتى ديگر
گه چون زره است و گاه چون چوگان * گه چون سپر است و گاه چون چنبر
گاه از گل و ارغوان كند بالين * گاه از مه و مشترى كند بستر
گه تابد و گه شود خم اندر خم * گه پيچد و گه زند سر اندر سر
گه حلقه كند به گل پر از سنبل * گه توده نهد به مه پر از عنبر
هركس كه نگه كند به او بيند * شب در بر آفتاب بازيگر
آن لب كه به رنگ و لون او هرگز * نشنيد و نديد هيچكس گوهر
لاله است و نهفته اندرو لؤلؤ * لعل است و نهفته اندرو شكر
هرچ آن نگرم عقيق را ماند * پروين به عقيق درشده مضمر
در مدح خواجه نظام الملك وزير ملكشاه
كنون كه خور بترازو رسيد و آمد تير * شدند راست شب و روز چون ترازو و تير
به كوه سونش سيم و به باغ زر توده است * مگر كه سيمگر و زرگرند لشكر تير