هامون همىگذارد و گردون ازو خجل * صحرا همىنوردد و دريا بر آن سوار
اندر جهد به ديدهء شيران گه نبرد * وان در رسد به آهوى دشتى گه شكار
گفتا بدين صفت كه تو پرسى همى ز من * اندر جهان ندانم جز اسب شهريار
گفتم كه چيست آنكه به شكل سپهر نيست * لون سپهر دارد و گهگه كند مدار
گاهى چو جوى آب بود گه چو برگ بيد * گاهى چو لوح مينا گه چون زبان مار
زنگارگون چو سبزه بود در مكان خويش * شنگرفگون چو لاله شود روز كارزار
آيد دلاوران عجم را ازو عجب * چونان كه سروران عرب را ز ذو الفقار
گفتا كه هيچچيز ندانم بر اين صفت * جز تيغ پادشاه عجم شاه كامكار
گفتم كه چيست آنكه به گوهر ز مرغ نيست * چون مرغ از اين ديار بپرد بدان ديار
پرواز او به رزم يكى سازد از دو تن * آهنگ او به جنگ دو تن سازد از چهار
از چوب و آهن است و چو از دست شد رها * بيرون جهد ز چوب و بر آهن كند گذار
شكلى خميده گيردش اندر كنار خويش * چون عاشقى كه گيرد معشوق در كنار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2027
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٠٢٧