مگر كه باغ خزان صيقلى است كز عملش * چو روى آينه روشن شد است روى غدير
مگر كه عاشق زارند لعبتان چمن * كه پشتشان چو كمان است و رويشان چو زرير
ز فر و زيب تهى شد بسان ربع و طلل * همان چمن كه چو بتخانه بود پرتصوير
گمان برم كه گلستان گناه آدم كرد * كه شد برهنه چو آدم ز جامههاى حرير
به تاكهاى رزان بر ببين كه دست خزان * هزار خوشهء لؤلؤ فروزده است به قير
شد از سپيدى و سرخى بديع گونهء سيب * چو رنگ روى بتى كز قفا خورد تشوير
به صورت و صفت آبى چو گوى زرين است * بر او نشسته ز ميدان شاه گرد عبير
كفيده نار و در او دانههاى سرخ پديد * چو روز رزم دهان مخالفان وزير
ميان غيب و ميان ضمير روشن او * ستاره واسطه گشته است و آفتاب سفير
چو گردش فلك است امن او كه عالم را * دهد جوانى و پيرى و خود نگردد پير
چو نام او نبود ناتمام باشد مدح * كه مدح همچو نماز است و نام او تكبير
چرا بقول منجم مؤثر است سپهر * كه در سپهر كند دولتش همى تأثير
زمين ز دولت او ديده صد هزار اثر * به زير هر اثرى صد هزار چرخ اثير
ز بهر مژدهء فتح و بشارت ظفرش * هميشه رنجه بود پاى پيك و دست دبير
همى ز شرق فرستد بهسوى غرب رسول * همى ز غرب فرستد بهسوى شرق بشير
مسيح اگر بدعا جان رفته باز آورد * همان كند گه توقيع كلك او به صرير
ز سنگ زر كند اقبال او چرا نكنند * ز خاك درگه او كيمياگران اكسير
ايا علوم تو اثبات عقل را معنى * ايا رسوم تو آيات عدل را تفسير
ز اعتقاد تو گر نسختى برند به چين * شوند مانويان دينپرست و شرعپذير
و گر پيام تو در خواب بشنود قيصر * ز جاثليق جز اسلام نشنود تعبير
ز فر بخت تو دراج زير چنگل باز * برون كند ز نشيمن عقاب را به صفير
و گر بود به كف گرگ بچهء روباه * چو بوى عدل تو يابد ز شير خواهد شير
شرف گرفت به تو نامه و دوات و قلم * چنان كجا به شهنشه حسام و تاج و سرير
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2029
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٠٢٩