گر روى زمين يافتى از دست تو باران * خاكش همه زر بودى و خارش همه عبهر
تا باشد از اجرام گهى سعد و گهى نحس * تا باشد از اجسام گهى خير و گهى شر
رايت سوى مدحتگر و چشمت سوى معشوق * گوشت سوى خنياگر و دستت سوى ساغر
و له ايضا
دو زلف تو چو كند زرد روى سرخ مرا * كند به غمزه كبود آن دو چشم افسونگر
گهى دو سنبلت از لاله شنبليد كند * گهى دو نرگست از شنبليد نيلوفر
دو قفل دارى بر درج لاله از ياقوت * به گرد لاله دو زنجير دارى از عنبر
هميشه بر دل سنگين خويش رحمت را * بدان دو زلف و دو زنجير بسته دارى در
ز عشق آن لب چون انگبين و شكر توست * كه من چو موم گدازانم و چو نى لاغر
نه ممكن است كه جز من كسى ز آدميان * چو موم و نى شود از عشق انگبين و شكر
اگر تو باز فرستى دل گريخته را * به جان تو كه ز جان دارمش گرامىتر
در مدحت وزير بىنظير ، خواجه نظام الملك حسن ، رحمه الله گويد
چنان خواهد شد از خوبى جهان تا هفتهء ديگر * كه گويى جنت الفردوس را بگشاد رضوان در
جوانى از پس پيرى كنون خواهد شدن ممكن * كه باغ پير تا ده روز خواهد شد جوان از سر
ز كاشانه به راغ آيند و بنمايند خوبان رخ * ز بيغوله به باغ آيند و بگشايند مرغان پرسرشك
ابر ديباباف بافد بر زمين ديبا * نسيم باد عنبر سوز سوزد در هوا عنبر