و له ايضا
ابر است تيرهزلفش و سبزه است نوخطش * خرّم رخش چو تازه بهاريست غمگسار
گر گوئيش كه زلف و خط تو عجب شدند * گويد كه ابر و سبزه عجب نيست در بهار
اى گشته ارغوان تو شمشاد را وطن * اى گشته پرنيان تو پولاد را حصار
گويى ز بهر فتنهء عشّاق گشتهاند * پولاد تو نهفته و شمشادت آشكار
درّيست آبدار ترا در به لاله برگ * مشكيست تابدا ترا گرد لالهزار
نار است در دل من و آبست در دو چشم * زان مشك تابدارت و زان درّ آبدار
و له ايضا
دو شب گويى به يكجاى است گرد يك بهار اندر * مگر زلفين پرچين است گرد روى يار اندر
از آن كوته بود زلفش بر آن روى نگارينش * كه كوتاهى بود شب را در ايّام بهار اندر
نگار قند لب كاو را بود در جعد سيصد چين * چنو يك بت نبيند كس به چين و قندهار اندر
دل اندر عشق او بندم چرا بندم دلم خيره * به وصف كشمرى سرو و به كشميرى نگار اندر
خمار چشم او تا هست زير غمزهء جادو * شكنج زلف او تا هست گرد لالهزار اندر
بود جانم بدان هندو دو زلف پرشكنجش در * بود هوشم بدان هندو دو چشم پرخمار اندر
و له ايضا
شه ملوك ملكشاه كز شمايل او * فزود قيمت تيغ و نگين و تاج و سرير
بگرد رايت او آيتى نوشته قضا * كه روزگار همى نصرتش كند تفسير