در طبايع هست مرواريد را اصل از شبه * پس چرا ابر شبه رنگ است مرواريد بار
دانهء نار است سرخ و روى آبى هست زرد * اى عجب گويى بعمدا خون آبى خورد نار
باغها بينم همى پرزنگيان پايكوب * چهره اندوده به قير و جامه آلوده به قار
تا كه در رقص آمدند اين پايكوبان خزان * سازها كردند پنهان مطربان نوبهار
بندگان مهربان را بهر جشن مهرگان * تحفهها آرند پيش خسروان كامكار
گرچه دريا عاجز است از آمدن بر دست ابر * رشتهء لؤلؤ فرستد پيش تخت شهريار
پادشاهى چون يكى باغ است و او سرو روان * فر و فتحش بيخ و شاخ و داد و دستش برگ و بار
در مدح سلطان گويد
مشك و شنگرف است گويى ريخته بر كوهسار * نيل و زنگار است گويى بيخته بر جويبار
طبل عطار است گويى در ميان گلستان * تخت بزاز است گويى در ميان لالهزار
از زمين گويى برآوردند گنج شايگان * بر چمن گويى پراكندند در شاهوار
از شكوفه باغ شد مانندهء رخسار دوست * وز بنفشه راغ شد مانندهء زلفين يار