شقايق بر سر هر كوه چون رخسارهء دلبر * بنفشه بر لب هر جوى چون زلفين جانان شد
نگارينى كه چون زلفش چو چوگان شد بعارض بر * دلم در خمّ آن چوگان بسان گوى گردان شد
دل من در زنخدانش نگه كرد از خم زلفش * بدان مشكين رسن مسكين فرو چاه زنخدان شد
ندانم چون برآرم من دل از چاه زنخدانش * كه خالش بر لب آن چاه دلها را نگهبان شد
مگر دانست زلفش حرز ابراهيم بن آزر * كه چون بنشست بر آتش بر او آتش گلستان شد
مگر باده است عشق او كه هم دردست و هم درمان * كه را يك روز درد افزود ديگر روز درمان شد
دلى بود از همه دنيا مرا همواره فرمانبر * ز فرمانم برون آمد چو عشقش را بفرمان شد
و له ايضا
بر زمين از ابر لؤلؤ بار و باد مشك بيز * فرشهايى چون منقّش پرنيان آمد پديد
درّ و مينا از نهال ياسمن آمد برون * لعل و بسّد بر نهاد ارغوان آمد پديد
گلستان ار نيست چون ارژنگ مانى پس چرا * نقشهاى مانوى در گلستان آمد پديد
اينهمه رنگ و نگار گونهگون در باغ و راغ * از نشاط رايت شاه جهان آمد پديد
تيغ او نيلوفر است و بر رخ اعداى ملك * از غم نيلوفر او ارغوان آمد پديد
و له ايضا
اگرچه خرّمى عالم از بهار بود * هميشه خرّمى من ز روى يار بود
سرشك ابر گر افزون بود بوقت بهار * سرشك من بدل هريكى هزار بود