بخار آب همه درفشان بود ز هوا * بخار عشق ز چشمم عقيق بار بود
كنار من ز عقيق آن زمان تهى گردد * كه آن عقيق لبم در بر و كنار بود
به لالهزار شوم پيش لاله ناله كنم * اگرچه رنگ رخش رنگ لالهزار بود
به جويبار شوم پيش سرو سجده برم * اگرچه قامت او سرو جويبار بود
در مدح سلطان جلال الدّين ملكشاه سلجوقى
اى رفته مدّتى بسعادت سوى سفر * باز آمده به نصرت و پيروزى و ظفر
يك جنبش تو هست ز جيحون سوى فرات * يكهمّت تو هست ز خاور به باختر
پست است دهر و همّت عاليت برفراز * زير است چرخ و دولت والات بر زبر
گر نيست بىقضا و قدر نيكى و بدى * فرمان تو قضا شد و شمشير تو قدر
دو چيز در دو چيز ز آفت منزّهاند * در آسمان ستاره و در طبع تو هنر
از گرد لشكر تو به شام اندرون هنوز * سرخست خاك همچو طبرخون و معصفر
از آتش جگر لب بدخواه تست خشك * وز آب ديدگان رخ بدگوى تست تر
چون لؤلؤ از جواهر و خورشيد از اختران * مشهورى از خلايق و مختارى از بشر
يكچند در سفر ظفر انگيختى به تيغ * اكنون به جام مى طربانگيز در [ حضر ]
ساغرستان ز دست نگارى كه زلف او * گه پيش گل سپر بود و گاه گل سپر
گه جعد او به قصد خم اندر شود به خم * گه زلف او بطبع سر اندر زند به سر
ايضا در مدح سلطان
تا رايت منصور تو اى خسرو منصور * از رى حركت كرد سوى شهر نشابور
فرمان تو غالب شد و شاهان همه مغلوب * شمشير تو قاهر شد و خصمان همه مقهور
شيرى تو و شاهان همه در جنب تو نخجير * بازى تو و خصمان همه در پيش تو عصفور
هستند به نصر تو غلامان تو فيروز * هستند به فتح تو غلامان تو منصور
شيرند گه رزم و گه بزم همه ماه * ديوند گه جنگ و گه صلح همه حور
اى باغ تو و بزم تو و سور تو خرّم * مى نوش در اين باغ و درين بزم و درين سور