ز تيغ و تير يكى كرده ساقى و معشوق * ز خون و خود يكى كرده باده و ساغر
يكى به ساعد سيمين درون فكنده كمان * يكى به سنبل مشكين درون كشيده سپر
يكى شكوفه و سوسن گرفته در جوشن * يكى بنفشه و عنبر نهفته در مغفر
بدين صفت سپهى خصمبند و قلعهگشاى * مبارزافكن و دشمن شكار و شير شكر
فروگرفته حصارى كه گر كنم صفتش * در آن صفت سخنم بگذرد ز وهم و فكر
بناش رسيده به ماهى سرش رسيده به ماه * فتاده مردم ازو در ضلالت از بن و سر
بر آن مثال كه دارد فلك دوازده برج * نهاده بود مهندس بر او دوازده در
به يكدو روز كه فرمود جنگ و كرد آهنگ * شه مظفر پيروزبخت نيكاختر
چنانش كرد كه بيننده گفتى اى عجبا * مگر به زلزله شد اين حصار زير و زبر
هم از حصار كشيدندشان به حضرت شاه * چنان كه اهل گنه را كشند در محشر
سرشك ايشان سرخ و رخان ايشان زرد * دهان ايشان خشك و دو چشم ايشان تر
همه ز كرده پيشمان شدند و در مثل است * كسى كه بد كند آخر ز بد كشد كيفر
چنين حصار كه تاند گشاد جز ملكى * كه پيش خدمت او بست روزگار كمر
اگر گشادن روم و عرب عجايب بود * كنون گشادن چين و چگل عجايبتر
و له ايضا
تا خزان زد خيمهء كافورگون بر كوهسار * مفرش زنگارگون برداشتند از مرغزار
تا برآمد جوشن رستم به روى آبگير * زال زر باز آمد و سر بر كشيد از كوهسار
گشت دست ياسمين از دست او بىدستبند * گشت گوش ارغوان ز آسيب او بىگوشوار
لعبتان سبزپوش از يكدگر گشتند دور * بر هوا هست از سيهپوشان قطار اندر قطار