عاشقان را دل از آن طرّه نگه بايد داشت * كان چنان طرّه كه او دارد طرّار بود
دارد آن ماه دلآزارى و دلبندى خوى * ديدهاى ماه كه دلبند و دلآزار بود
سرو را ماند و بارش همه مشك و سمنست * ديدهاى سرو كه مشك و سمنش بار بود
اى نگاريده نگارى كه ز تو مجلس من * گه چو كشمير بود گاه چو فرخار بود
گر گنهكار نشد زلف تو بر عارض تو * چون پسندى كه همهساله نگونسار بود
ور گنه كرد چرا يافت به خلد اندر جاى * خلد آراسته كى جاى گنهكار بود
در هرآن خانه كه از هم بگشايى لب و زلف * شكر و مشك در آن خانه بخروار بود
به سر تو كه توانگر بود از مشك و شكر * هرك را با سر زلف و لب تو كار بود
در مدح عماد الملك گويد
بهارى كز دو رخسارش همى شمس و قمر خيزد * نگارى كز دو ياقوتش همى شهد و شكر خيزد
رخش سيمين سپر بينم خطش مشكين زره گويى * عجب مشكين زره باشد كز آن سيمين سپر خيزد
دهان تنگ آن دلبر به تنگى هست چون خاتم * و گر خواهد هم از خاتم ميانش را كمر خيزد
از آن سنگين دلش خيزد همى خونين سرشك من * بدين معنى درست آمد كه ياقوت از حجر خيزد
به دندانش نگه كردم دو چشم من چو دريا شد * مرا دريا ز گوهر خاست وز دريا گهر خيزد
به چين از كاشغر گر نسخت رويش فتد روزى * مقر آيند نقّاشان كه حور از كاشغر خيزد
به بازار نكو رويان اگر قيمت كنند او را * خريدارش عماد الملك شاه دادگر خيزد