رگها بزندشان ستخوانها بكندشان * پشت و سر و پهلوى به هم درشكندشان
از بند شبانروزى بيرون نهلدشان * تا خون برود از تنشان پاك به يكبار
آنگاه بيارد رگشان و ستخوانشان * جايى فكند دور و نگردد نگرانشان
خونشان همه بردارد و بردارد جانشان * وان در فكند باز به زندان گرانشان
سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان * داند كه بدان خون نبود مرد گرفتار
يك روز به تك خيزد شاد و خوش و خندان * پيش آيد و بگذارد مهر از در و بندان
چون در نگرد باز به زندانى و زندان * صد شمع و چراغ اوفتدش بر لبودندان
گل بيند چندان و سمن بيند چندان * چندانكه به گلزار نديده است و سمنزار
گويد كه شما را به چهسان حال بكشتم * اندر خمتان كردم و آن خانه بهشتم
از آب خوش و خاك يكى گل بسرشتم * كردم سر خمتان به گل و ايمن گشتم
به انگشت خطى گرد گل اندر بنوشتم * گفتم كه شما را نبود زين پس ديدار
امروز به خم اندر نيكوتر از آنيد * نيكوتر از آنيد و بىآهوتر از آنيد
زندهتر از آنيد و بهنيروتر از آنيد * والاتر از آنيد و نكوخوتر از آنيد
حقّا كه بسا تازهتر و نوتر از آنيد * من نيز ازين پستان ننمايم آزار
از مجلستان هرگز بيرون نگذارم * از جان و دل و ديده گرامىتر دارم
بر فرق شما آب گل سورى بارم * با جام چو آبى به هم اندر بگسارم
من خوب مكافات شما بازگزارم * من حقّ شما نيز بدارم به سزاوار
آنگاه يكى ساتگنى باده برآرد * دهقان و زمانى به كف دست بدارد
بر دو رخ او رنگش ماهى بنگارد * عود و بلسان بويش در مغز بكارد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1976
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٩٧٦