وان پرّ نگارينش به دو باز نه بندند * تا آذر مه نگذرد و نايد آزار
شبگير نبينى كه خجسته به چه دردست * كرده دو رخان زرد و برو پرچين كرد است
دل غاليهفام است و رخش چون مى زرد است * گويى كه شب دوش مى و غاليه خورد است
بويش همه بوى سمن و مشك ببرد است * رنگش همه رنگ دو رخ عاشق بيمار
بنگر به ترنج اى عجبى دار كه چون است * پستانى سخت است و درازست و نگون است
زرد است و سپيد است و سپيديش فزون است * زرديش برونست و سپيديش درون است
چون سيم درون است و چو دينار برون است * آكنده بدان سيم درون لؤلوئى شهوار
نارنج چو دو كفّهء سيمين ترازو * هر دو ز زر سرخطلى كرده برونسو
آكنده به كافور و گلاب خوش و لؤلؤ * وانگاه يكى زرگر زيرك دل جادو
با زرّ به هم باز نهاده لب هر دو * رويش به سر سوزن برآژده هموار
آبى چو يكى جوجگك از خايه بجسته * چون جوجگكان بر تن او موى برسته
مادرش بجسته سرش از تن بگسسته * نيكوى و به اندام جراحتش ببسته
يك پايك او را ز بن اندر بشكسته * و آويخته او را به دگر پاى نگونسار
وان نار بكردار يكى حقّهء ساده * بيجاده همه رنگ بدان حقّه بداده
لختى گهر سرخ در آن حقّه نهاده * لختى شطب زرد بر آن روى فتاده
بر سرش يكى غاليهدانى بگشاده * آگنده در آن غاليهدان سونش دينار
آن سيب چو مخروط يكى گوى طبرزد * در معصفرى آب زده بارى سيصد
بر گرد رخش بر نقطى چند ز بسّد * وان در دم او سبز جليلى ز زمرّد
وندر شكمش خردكخردك دوسه گنبد * زنگى بچهيى خفته به هريك در چون قار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1974
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٩٧٤