هم در صفت مسافرت و فلكيّات و مدح استاد عنصرى گفته
به نام خداوند يزدان اعلى * كه داراى دهر است و دادار مولى
مليك سماوات و خلّاق ارضين * به فرمان او هرچه علوى و سفلى
نشستم بر آن ناقهء آل پيكر * فگندم بر او نطع و دلو و مصلّى
سپردم به دو من قفارى كه گفتى * نشسته است ديوى به زير هر اصلى
به هر جانب از برف بر كوه صدى * به هر گوشه از ميغ بر كوه و صلى
ز كف گشته هر چاهسارى چو رودى * ز يخ گشته هر آبگيرى چو طبلى
سم اسب در دشت مانند ماهى * شده ماه بر چرخ مانند نعلى
شبى پاى طاوس در پر كشيده * به لؤلوئى پيوسته هر سهل و جبلى
فلك همچو پيروزهگون تخته نردى * ز مرجانش مهره ز لؤلؤش خصلى
شده نسر واقع بسان سه بيضه * شده نسر طاير چنان شاخ نخلى
مهين دختر نعش چون صولجانى * كهين دختر نعش مانند قفلى
جدى هم بكردارهء چشم زنگى * سهى هم بكردارهء چشم نملى
شده شعريانش چنان چشم مجنون * شده فرقدانش چو دو خدّ ليلى
مه صبحگاهى چنان قرن ثورى * مه منكسف همچنان سمّ بغلى
شده زهره همچون ز ياقوت سرّى * شده مشترى همچو بيجاده لعلى
ثريّا چنان دستهء تير بسته * كه پيكانها پيش و پنهانش نبلى
عوانا چو يك خوشه انگور زرّين * و يا چون مرصع به ياقوت رطلى
شهب همچو افكنده از نور نيزه * و يا چون ز چرخى رها گشته حبلى
چو سهلى بريدم رسيدم به وعرى * چو وعرى بريدم رسيدم به سهلى
بر اميد ديدار استاد فاضل * چراغ هدايات و نور تجلّى
همش كنيت نيك و هم نام فرّخ * همش نام پيغمبر ربّ اعلى