نرگس بسان كفّهء زرينتر از وييست * چون زرّ جعفرى به ميانش درافكنى
ماند به سينه و دم طاوس شاخ گل * چون مشك و درّ و دانه به دو برپراكنى
دورويه گل چو دايره بر سرخ ديبه است * چون پشت او به رشتهء زرّين بياژنى
باطنش هست ديگر و ظاهرش ديگر است * [ گويى ] شده است اين گل دو روى باطنى
نرگس بسان چرخ [ به شش ] پرّه آسياست * آن چرخ آسيا كه ستون زمردين كنى
چرخش ز زرّ زرد كنى وانگهى درو * دندانهء بلورين گردش [ فرو ] كنى
شاخ بنفشه بر سر زانو نهاده سر * مانندهء مخالف بو سهل زوزنى
هرگز منى نكرد و رعونت ز بهر آنك * رسوا كند رعونت و رسوا كند منى
از همّت بلند بدين مرتبت رسيد * هرگز به مرتبت نرسد مردم دنى
او را زريمنى گهر پاك بازداشت * ممكن نباشد از گهر پاك ريمنى
آمد بهسوى او ز همه خلق محمدات * چون با نشيمن آيد مرغ نشيمنى
از جام انگبين بنزايد جز انگبين * از نفس او نيايد الّا لطف كنى
راى موافق و نيت و اعتقاد او * از روزگار توسن برداشت توسنى
هستند شاه را خلفاى دگر جز او * ليكن به كام اوست دل شاه [ معتنى ]
احسان شهريار به تعليم نيك اوست * چون قوت بهار به باران بهمنى
با عزّ مشك ويژه و با قدر گوهرى * با جاه زرّ ساوى و با نفع آهنى
خرمن ز مرغ گرسنه خالى كجا بود * ما مرغكان گرسنه ما را تو خرمنى
تا حرف با نقط بود و حرف بىنقط * تا خطّ مستوى بود و خطّ منحنى
عمرو تن تو باد فزاينده و دراز * عيش خوش تو باد گوارنده و هنى
در صفت اسبى كه سلطان مسعود بوى داده
آفرين زان مركب شبديز [ رنگ ] رخش روى * اعوجى مادرش دان مادرش را يحموم شوى
گاه بر رفتن چو مرغ و گاه پيچيدن چو مار * گاه رهوارى چو كبك و گاه برجستن چو گوى