مهربانى نكنى بر من و مهرم طلبى * ندهى داد من و داد ز من بستانى
بىوفايى كنى و نادان سازى تن خويش * نيستى اى بت يكباره بدين نادانى
نبوى راضى گر زان كه اميرت خوانم * من بدان راضى باشم كه غلامم خوانى
از تو ما را نه كنار و نه پيام و نه سلام * مكن اى دوست كه كيفر برى و درمانى
گويى اندر دل پنهانت همىدارم دوست * به بود دشمنى از دوستى پنهانى
مكن اى دوست كه بيداد نشانى نگذاشت * عدل باز آمد با بوالحسن عمرانى
خواجه و سيّد سادات رئيس الرّؤسا * همچو خورشيد به بخشندگى و رخشانى
و له ايضا فى مدح الصاحب الفاضل
يكى سخنت بگويم گر از رهى شنوى * يكى رهت بنمايم اگر بدان به روى
سبوى بگزين تا گردى از مكاره دور * برو بر آن ره تا جاودانه شاد بوى
ايا كريم زمانه عليك عين اللّه * توى كه چشمهء خورشيد را به نور ضوى
توى كه فاتح مغموم اين سپهر بدى * توى كه كاشف مكروه از اين زمانه شوى
اگر ز هيبت تو آتشى برافروزند * بر آسمان برا ستارگان شوند شوى
به نيكوى نگرى گر همى به كس نگرى * به مردمى گروى گر همى به كس گروى
عذاب دوزخ آنجا بود كجا تو نهاى * ثواب جنّت آنجا بود كجا تو بوى
برند از آن تو هركس تو زان كس نبرى * دوند زى تو همهكس تو زى كسى ندوى