تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1961

مساهمون:

ص١٩٦١
و گر كمترم من به معنى از آنان * از ايشان فزونم به شيرين زبانى الا تا ببارد سرشك بهارى * الا تا برويد گل بوستانى بزى با امانى و حور قبايى * به رود غوانى و لحن اغانى

در مدح خواجه ابو منصور دستور گويد

بينى آن بيجاده عارض لعبت حمرى قباى * سنبلش چون پرّ طوطى روى چون [ فرّ ] هماى جعد پرده‌پرده برهم همچو چتر آبنوس * زلف حلقه‌حلقه درهم همچو مشك اندوده ناى دل جراحت كردش آن زلفين و چون زلفينش را * بر جراحت برنهى راحت پديد آرد خداى زان كه زلفش كژدم است و هركه را كژدم گزيد * مرهم آن زخم را كژدم نهد كژدم [ فساى ] اى بسا شورا كز آن زلفينگان انگيختى * [ گر نترسيدى تو از ] منصور عادل كدخداى از فراز همّت او آسمان را نيست راه * وز وراى ملكت او اين زمين را نيست جاى گر پيمبر زنده بودى بر زبان جبرئيل * آمدى در شأن جودش آيت از عرش خداى

هم در مدح وزير سلطان گويد

صنما گرد سرم چند همىگردانى * زشتى از روى نكو زشت بود گردانى يا بكن آنكه شب و روز همى وعده دهى * يا مكن وعده هرآن چيز كه آن نتوانى از حد و غايت بىفرمانى در مگذر * كه پديدارست اندازهء بىفرمانى دل من بردى و از خويشتنم دور كنى * برنيايد صنما كار بدين آسانى