بسان چاه زمزم آب چشم من * كه كعبهء وحوش شد سراى او
سحاب او بسان ديدگان من * بسان آه سرد من هواى او
خراب شد تن من از بكاى من * خراب شد بن وى از بكاى او
الا كجاست جمل بيسراك من * بسان ساقهاى عرش پاى او
زمام او طريق او و راهبر * ستام او و دست او عصاى او
كجاست تا بيازمايم اندرين * سراب آب چهره آشناى او
ببرّم اين درشت ناك باديه * كه گم شود خرد در انتهاى او
ز طول او به نيمراه بگسلد * فراز او مسافت سماى او
زمين او چو دوزخ و ز تفّ آن * چو موى زنگيان شده گياى او
بسان ملك جم خراب باديه * سپاه غول و ديو پادشاى او
كنيزكان به گرد او كشيده صف * ز كركى و نعامه و قطاى او
شراب او سراب و جامش اوديه * و نقل او حجاره و حصاى او
سماع مطربان به گرد او درون * زئير گرگ و شير پر عواى او
چو راه پرسموم و گرم اسپرم * به گرد او عكازه و غضاى او
شميده من در آن ميان باديه * ز سهم ديو و بانگ هاىهاى او
بدانگهى كه هور تيرگون شود * چو روى عاشقان بود ضياى او
شب از ميان باختر برون جهد * بگسترد به زير چرخ جاى او
فلك چو چاه لاجورد و دلو او * دو پيكر و مجرّه همچو ناى او
چو جامهء نگارگر شود هوا * نقط زر شود بر او نقاى او
حبوب او هواى و بر حبوب او * كسى فشانده گرد آسياى او
جدى چنان به شارهيى در آستر * چو نقطههاى ثور ريشههاى او
هوا به رنگ نيلگون يكى قبا * شهاببند سرخ بر قباى او
بدانگهى كه روز صبح بردمد * بهاى او به كم كند بهاى او
قمر بسان چشم دردگين شود * سپيدهدم شود چو توتياى او
رسيده من به انتهاى باديه * به انتها رسيده هم عناى او
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1950
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٩٥٠