گر به پيرى دانش بدگوهران افزون شدى * روسيهتر نيستى هر روز ابليس لعين
حاسدم گويد چرا خوانند كمتر شعر من * زان تو خوانند هركس از بنات و از بنين
شعر من ماء معين و شعر تو ماء حميم * كس خورد آب حميمى تا بود ماء معين
حاسدم گويد چرا تو خدمت سلطان كنى * روبهان را كرد بايد خدمت شير عرين
پيلبان را روزى اندر خدمت پيلان بود * بندگان را نعمت اندر خدمت شاه زمين
حاسدم گويد كه شعر او بود تنها و بس * باز نشناسد كسى بربط ز چنگ رامتين
نه همه حكمت خداى اندر يكى شاعر نهاد * نه همه بويى بود در نافههاى مشك چين
حاسدم گويد چرا در پيشگاه خسروان * ما ذليليم و حقير و تو امينى و مهين
قول او بر جهل او هم حجّتست و هم دليل * فضل من بر عقل من هم شاهد است و هم يمين
شعر ناگفتن به از شعرى كه باشد نادرست * بچه نازادن به از ششماهه افكندن جنين
من بدانم علم دين و علم طبّ و علم نحو * تو ندانى دال و ذال و را و زا و سين و شين
من بسى ديوان شعر تازيان دارم ز بر * تو ندانى خواند الا هبّى بصحنك فاصبحين
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1948
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٩٤٨