چون سه سنگ ديگپايه هقعه جوزا بر كنار * چون شرار ديگپايه پيش او خيل پرن
اسب من در شب روان همچون سفينه در خليج * من بر آن ثابت چنان چون بادبان اندر سفن
گاهش اندر شيب تازم گاه تازم بر فراز * چون كسى كو گاه بازى برنشيند بر رسن
در ميان مهد چشم من نخسبد طفل خواب * تا نبينم روى آن برجيس راى تهمتن
اى منوچهرى همىترسم كه از بىدانشى * خويشتن را هم به دست خويش بردوزى كفن
آنكه اندر زير تاج گوهر و ديباى شعر * چون نگار آزرست و چون بهار برهمن
برد خواهى پيش او ناپروريده شعر خويش * كرد خواهى در ملامت عرض خود را مرتهن
بر دم طاوس خواهى كرد نقشى خوبتر * در بهشت عدن خواهى كشت شاخ نارون
مجلس استاد تو چون آتشى افروخته است * تو چنان چون اشترى بىخواستار اندر عطن
اشتر نادان به نادانى فروخسبد به راه * بىحذر باشد از آن شيرى كه هست اشترشكن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1945
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٩٤٥