هم در لغز شمع و مدح وزير گويد « 1 »
چيست آن شخصى چو زرّين سرو چون سيمين چمن * خويشتن سوزان و گريان و گدازان همچو من
باغ او بزم سلاطين جاى او صدر شهان * بار او زرّين سلاسل بيخ او سيمين لگن
خيزران رنگست اگر نور است رنگ خيزران * نارون بار است اگر نار است بار نارون
بر خلاف خيزران و نارون هر ساعتى * پستتر گردد به قد بىزورتر گردد به تن
هركسى دارد دهن بر روى و او دارد به فرق * وان درو نجم فروزان چون سهيل اندر يمن
آخته چون خنجر زرّين زبانى وان زبان * هرچه به برّند پندارى كه به گويد سخن
چون روان رفت از بدن بىشك بدن گردد فنا * طرفهتر آن كز روان او تبه گردد بدن
انجمن سازند انجم و اندرو عاجز شوند * هر شبى بر چرخ ماه و تير و ناهيد و پرن
هست معشوقى نكوپيكر كه در بيغولهها * عاشقان دارد به عشق او دلوجان مرتهن
هر شبى كآتش به دو اندر فتد واله شوند * عاشقان چون انجمن سازند به روى انجمن
من غلام عاشقى كز بهر معشوقى چنين * خويشتن در آتش اندازد به دست خويشتن
هامش
( 1 ) . هو اين قصيده بدان ماند كه از رافعى نيشابورى است چه دو لغز شمع بيك وزن و قافيه از يك شاعر عجيب نمايد . هدايت