گر به هنر زيبد و گهر بالش * او را زيبد چهار بالش و مسند
هيبتش الماس سخت را بكفاند * چون بكفاند دو چشم مار زمرد
در شرر خشم او بسوزد ياقوت * گرش نسوزد شرار نار موقد
شاعر مهتر دلست و زيرك و و الا * رودكى ديگر است و نصر بن احمد
حكمت او را ز نور بارى جنّت * همّت او را ز فرق فرقد مرقد
شرم زمانى ز روى او نشود دور * گويى كز شرم ساختند ورا خد
گر برود نيل مصر بر در قدرش * از هنرش جزر گيرد از كرمش مد
بأسش چون نسج عنكبوت كندروى * جوشن خرپشته را و درع مزرّد
شير نخواهد به پيش او در زنجير * باز نجويد به دست او در مرود
جام نخواهد به كفّ او در مطرب * اسب نخواهد به زير او در مقود
تا گل خيرى بود چو روى معصفر * تا تن سنبل بود چو زلف مجعّد
تا بچرد رنگ بر كرانهء كهسار * تا بچمد گور در ميانهء فدفد
باش هميشه نديم بخت مساعد * باش هميشه قرين ملك مؤبّد
لبت به مى كف به جام و گوش به بربط * دلت قوى تن جوان و روى مورّد
در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود غزنوى گويد
دلم اى دوست تو دانى كه هواى تو كند * لب من خدمت خاك كف پاى تو كند
تا زيم جهد كنم من كه هواى تو كنم * [ بخورد ] بر ز تو آن كس كه هواى تو كند
شيفته كرد مرا عشق و ولاى تو چنين * شايدم [ هر ] چه به من عشق و ولاى تو كند
نكنم بر تو جفا ور تو جفا قصد كنى * نگذارم كه كسى قصد جفاى تو كند
تن من جمله پس دل رود و دل پس تو * تن هواى دل و دل جمله هواى تو كند
رايگان مشكفروشى نكند هيچكسى * ور كند هيچكسى زلف دوتاى تو كند
بلبلى كرد نداند به دل مردهدلان * آنچه آن زلف خم غاليهساى تو كند
چه دعا كردى جانا كه چنين خوب شدى * تا چو تو چاكر تو نيز دعاى تو كند
از لطيفى كه تويى اى بت و از شيرينى * ملك مشرق بيمست كه راى تو كند