چون بنگرى به عرضش تا كوهسار باشد * چون بنگرى به طولش سرو و چنار باشد
در مدح خواجه ابو طاهر گويد
باد نوروزى همى در بوستان ساحر شود * تا به سحرش ديدهء هر گلبنى ناظر شود
گل كه شب ساهر شود پژمرده گردد بامداد * وين گل پژمرده چون ساهر شود زاهر شود
بلبل شيرين زبان بر جوزبن راوى شود * زندباف و زندخوان بر بيدبن شاعر شود
باد همچون دزد گردد هر سويى ديبارباى * بوستان آراسته چون كلبهء تاجر شود
نوبهار [ ان ] جامهء صد رنگ پوشد تا مگر * دوستار دوستان خواجه بو طاهر شود
بر هواى خويشتن قاهر شد و بهتر كسى * آن بود كاو بر هواى خويشتن قاهر شود
نفس او پاكيزه است و خلق او پاكيزهتر * نفس تن چون خلق تن طاهر شود طاهر شود
قدرتش بر خشم سخت خويش مىبينم روان * مرد بايد كو به خشم سخت بر قادر شود
همّتش آنست تا غالب شود بر دشمنان * راست چون بر دشمنان غالب شود غافر شود
در مدح خواجه احمد بن عبد الصمد گويد
نوروز روز خرّمى بىعدد بود * روز طواف ساقى خورشيد خد بود
مجلس به باغ بايد بردن كه باغ را * مفرش كنون ز گوهر و مسند ز ند بود
آن برگهاى شاسپرم بين و شاخ آن * چو صد هزار همزه كه بر طرف مد بود
نرگس بسان حلقهء زنجير زر نگر * كاندر ميان حلقهء زرّين وتد بود
اندر ميان لاله دلى هست عنبرين * دل عنبرين بود چو عقيقين جسد بود
اين خاك هست والد و گل باشدش ولد * بس رشد والدى كه لطيفش ولد بود
ابر گهرفشان را هر روز بيست بار * خنديدن و گريستن و جزر و مد بود
سنبل بسان زلفى با پيچ و با عقود * زلف آن نكو بود كه به دو در عقد بود
بادام چون شكوفه ببارد به روز باد * چون دست راد احمد عبد الصّمد بود