دادگر شاهى كز دانش و دريافتگى * سخنى بر دلش از ملك معمّا نشود
گشت يكنيمه جهان او را وز همّت خويش * نپسندد كه بر آن نيمه توانا نشود
مشرق او را شد مغرب هم او را شده گير * هركه را شرق بود غرب جز او را نشود
عجب از قيصرم آمد كه بدان سادهدليست * كوز مسعود پرانديشه و غوغا نشود
ملكت قيصر و فغفور تماشاگه اوست * ظنبرى نيز كه روزى به تماشا نشود
دولت آنها فرتوت شد و كار كشفت * هركه فرتوت شود هرگز برنا نشود
دولت تازه ملك دارد امروزين روز * دولتى كز عقب آدم و حوّا نشود
به كه رو آرد دولت كه بر او نرود * به كجا تازد جيحون كه به دريا نشود
مردمان قصّه فرستند ز صنعا بر او * گرد گر سال وكيلش سوى صنعا نشود
پس اعدا به شبيخون بشود دولت شاه * گر زمانى به طلب او سوى اعدا نشود
كرد هيجاى فراوان ملك و ملك گرفت * زين سپس شايد اگر هيچ به هيجا نشود
هرچهاند اين ملكان بنده و مولاى وىاند * هيچ مولا به تن خود سوى مولا نشود
زين فزونتر ملكان نيز نباشد ملكى * هركه مولاى كسى باشد مولا نشود
ملكان رسوا گردند كجا او برسد * ملك آن بايد كو هرگز رسوا نشود
خبر فتح ز تو آمد خبر نصرت نو * جز ملك را ظفر و فتح مهيّا نشود
آب كار عدو افتاد ز بالا به نشيب * هيچ آبى ز نشيبى سوى بالا نشود
كار شه به شود و كار عدو به نشود * نشود خرما خار و خار خرما نشود
خانه از موش تهى كى شود و باغ از مار * مملكت از عدوى خرد مصفّا نشود
تير را تا نتراشى نشود راست همى * سرو را تا كه نپيرايى و الا نشود
بنهء شاسپرم تا نكنى لختى كم * ندهد رونق بالنده و بويا نشود
شمع تارى شده را تا نبرى اطرافش * برنيفروزد و چون زهرهء زهرا نشود
اين نگارستان وين مجلس آراسته را * صورت از چشم دل و چشم سر ما نشود
اين نشاطيست كه از دلها غايب نشود * وين جماليست كه از تنها تنها نشود
تا همى خاك زمين بيضهء عنبر ندهد * تا همى سنگ زمين لؤلؤ لالا نشود
جام صهبا گير از دست بت غاليه موى * دست تو خوب نباشد كه به صبها نشود
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1916
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٩١٦