هم در صفت عمارت ممدوح خود گفته
چرخست و ليكن نه درو طالع نحس است * خلد است و ليكن نه درو جوى عقار است
چون ابروى معشوقان باطاق و رواقست * چون روى پرىرويان با رنگ و نگار است
بازيگه شمس و قمر و زهره و تير است * منزلگه جود و كرم و حلم و وقار است
از روى سلاطينش هر روز بساط است * وز بوسهء شاهانش هر روز نثار است
و له
الا وقت صبوحست نه گرم است و نه سرد است * نه ابر است و نه خورشيد نه باد است و نه گرد است
بياراى بت كشمير شراب كهن پير * بده پر و تهى گير كه مان جنگ و نبرد است
از آن باده كه زرد است و نزارست و ليكن * نه از رنج نزارست و نه از محنت زرد است
به جان اندر لهو است به مغز اندر مشكست * به چشم اندر نور است به روى اندر ورد است
در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود سبكتكين غزنوى گويد
صنما بىتو دلم هيچ شكيبا نشود * اگر امروز شود بىشك فردا نشود
يكدل و يكتا خواهم همه با خويش ترا * وانكه او چون تو بود يكدل و يكتا نشود
تجربت كردم و دانا شدم از كار تو من * تا مجرّب نشود مردم دانا نشود
ناز كن بر من چندانكه كنى صحبت من * تا مگر صحبت ديرينه معادا نشود
نكشم ناز ترا و ندهم دل به تو هم * تا مرا دوستى و مهر تو پيدا نشود
گويى از دو لب من بوسه تقاضا چه كنى * وام خواهى نبود كو به تقاضا نشود
به مدارا دل تو نرم كنم و آخر كار * به درم نرم كنم گر به مدارا نشود
و گر اين عاشق نوميد شود از در تو * از در خسرو شاهنشه دنيا نشود