و له ايضا
ز جود تو شمرى گشته دجلهء بغداد * ز خشم تو شررى گشته آذر برزين
اگر لطافت تو جان دهد به شير بساط * سزد كه هيبت تو جان برد ز شير عرين
[ حشر ] ز طبع تو خواهد سحاب لؤلؤ بار * مدد ز خلق تو جويد نسيم مشكآگين
ز بهر تيغ تو دشمن قوى كند گردن * ز بهر شير همىپرورد گوزن سرين
سه هفته بيش نبودم به بوم هندستان * اگرچه بود به خوبى چو روى حور العين
رهى گذاشتهام كز نهيب و خشيت آن * بهسوى دوزخ تازد هميشه ديو لعين
ز تنگ بيشهء او بد برون شدى نخچير * به تند پشتهء او بد برآمدى شاهين
عنان بخت گرفته هواى مجلس تو * همىكشيد مرا تا به حضرت غزنين
دعات كردم پيوسته با دل تحقيق * ثنات گفتم همواره با سر تخمين
به نزد خالق حقّا كه مستجابست آن * به پيش خلقان و اللّه كه مستحبّ است اين
در صفت شراب گفته
بيار اى مه ديده و مهر جان * كه بنده است و چاكر ترا اين و آن
از آن ماه پروردهء مهر پخت * كه از ماه دارد تن از مهر جان
ازو كس دهان ناف آهو نكرد * كه نى زهره بستد ز شير ژيان
و له
نه ببينند روى او به يقين * نه بدانند حدّ او به گمان
ظلمت حرب را زدوده شهاب * دهن رزم را كشيده زبان
بركند جان و نيستش چنگال * بخورد عمر و نبودش دندان
بوده گردون عدل را خورشيد * گشته دعوى ملك را برهان