هزار دريا جودى نشسته در مجلس * هزار عالم فضلى نشسته در ديوان
بر عطاى تو بسيار جمع دهر اندك * بر ذكاى تو دشوار حكم چرخ آسان
به مكرمتها داده است سيرت تو جواز * به آرزو [ ها ] كرده است همّت تو ضمان
ولوع تو به سخا ممكنست و نزديكست * كه از عيار زر و سيم بفكند ميزان
ضياء ذهن تو زايد ز چشمهء خورشيد * نسيم خلق تو خيزد ز روضهء رضوان
ز تو پذيرد كيوان سعادت برجيس * ز تو ستاند برجيس رتبت كيوان
براعت تو خرد را همىدهد يارى * سخاوت تو امل را همىكند مهمان
كمال را به دهاى تو تيز شد بازار * نياز را به عطاى تو كند شد دندان
گشاده جاه تو بر زخمگاه جور كمين * كشيده برّ تو بر گردهگاه آز كمان
نبشته صورت مهر تو بر دل اقبال * نشسته لشكر خصم تو در دم حدثان
هنر نديد به ايّام تو فتور و خلل * ستم نيافت ز انصاف تو نجات و امان
فلك معالى جاه ترا نكرده قياس * جهان معانى مدح ترا نديده كران
هنر بناى ترا راست يافت چون اسلام * خرد هواى ترا پاك ديد چون ايمان
زه گريبان طوقيست گردن آن را * كه پاى بيرون آرد ز دامن عصيان
مساعى تو در شرّ و خير بست و گشاد * به تيغ صاعقهانگيز و كلك فتنهنشان
به دهر تا چو تو داور كجا بود مظلوم * به ملك تا چو تو معمار كى شود ويران
فرى ز پويهء آن بندىيى كه بند فلك * شود گشاده چو بيرون گذاردش ز بنان
به رنگ برگ خزان گشته از خزان بهار * دونده با سه موكّل همه چو باد خزان
به دوزبانى مشهور گشته بىتهمت * به سر بريدن ماخوذ گشته بىطغيان
چو جهل دهر مركّب شده ز ظلمت و نور * چو دور چرخ معيّن شده به سود و زيان
چنان گذارد رازى كه گويدش خاطر * كه گوش نشنودش وينت غايت كتمان
به حل و عقد به ابرام و قبض در كف تو * همىطرازد و سازد مصالح كيهان
در آن مجال كه تعويذ جان بود شمشير * در آن مضيق كه زندان تن شود خفتان
زند ز خاك زمين بر هوا تف دوزخ * جهد ز باد هوا بر زمين دم ثعبان
گران شود سر مردان به زخمهاى سبك * سبك شود دل گردان به گرزهاى گران
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1887
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٨٨٧