باد خزان همىجهد از هر طرف چو تير * تا پشت شاخ گلبن خم گشت چون كمان
تا آب همچو باده همىخورد شاخ گل * چون روى مست لعل همىبود گلستان
اكنون ز هول باد خزان گشت زردروى * برگش چو زعفران شد و شاخش چو خيزران
رويش چراست زرد اگر ناتوان نشد * و آبش چراست روشن اگر هست ناتوان
تا آب جويبار چو تيغ زدوده شد * پوشيده آبگير زرهها ز بيم آن
چون باغ گشت پير نهان گشت راز او * چونان كه بود پيدا آنگه كه بد جوان
آرى جوان و پير همىدون چنين بوند * كاين راز خود پديد كند وان كند نهان
گويى كه كاروانى از زعفران تر * آمد به باغ و باد بزد راه كاروان
باد وزان همىجهد اكنون ازين نشاط * كش هست بيه كرانه و بىمرز زعفران
نز جستنش ملال و نه از سيرماندگى * گويى كه هست مركب شاهنشه جهان
با حلم او زمين گران چون هوا سبك * با طبع او هواى سبك چون زمين گران
ابر است و باد مركب تازيش در نبرد * گر ابر با ركاب بود باد با عنان
تيغش به روز كوشش گويى كه صاعقه است * ذكرش بعالم اندر گشته است داستان
چرخى است پرستاره و ابريست پرسرشك * آبيست بىتحرك و ناريست بىدخان
در مدح صدر الصّدور محمّد بهروز وزير سلطان گويد
خداى عزّ و جل در ازل نهاد چنان * كه خيزد از دو محمّد سلاح كار جهان
ز يك محمّد گردد زمانه آسوده * ز يك محمّد گردد شريعت آبادان
محمّد قرشى و محمّد بهروز * كه يافت فرّ و شرف دين ازين و ملك از آن
وزيرزاده وزيرى كه در فنون هنر * ز وصف و نعتش عاجز بود بنان و بيان
زهى به جاه تو معمور كعبهء دولت * زهى به صدر تو منسوب قبلهء اعيان
توى كه چشم زمانه چو تو نديد وزير * توى كه لفظ كفايت چو تو نداد نشان
زده شكوه تو در شرق و غرب لشكرگاه * فكنده امر تو در برّ و بحر شادروان
فروغ راى تو ايّام عدل را خورشيد * مضاى عزم تو دعوىّ ملك را برهان
خطابهاى ترا دهر برنهاده به سر * مثالهاى ترا ملك بازبسته به جان