خسته ز نيش تيغ تو و نعل رخش تو * خونش به نهروان شد و گردش به قيروان
اكنون يكى به پيشگه لهو برنشين * يك هفته حرص جنگ ز خاطر فرونشان
بستان چو ناردان و چو گلنار بادهيى * زان كش رخ و لبيست چو گلنار و ناردان
مقصور شد مصالح كار جهانيان * بر حبس و بند اين تن رنجور ناتوان
در حبس و بند نيز ندارندم استوار * تا گرد من نباشد ده تن نگاهبان
هر ده نشسته بر در و ديوار سمج من * با يكدگر دمادم گويند هر زمان
هين برجهيد زود كه حيلت گريست او * كز آفتاب پل كند از سايه نردبان
گيرم كه ساخته شوم از بهر كارزار * بيرون جهم ز گوشهء اين سمج ناگهان
با چند كس برآيم در قلعه گرچه من * شيرى شوم دژآگه و پيلى شوم ژيان
پس جنگ بىسليح چگونه كنم مگر * من سينه را سپر كنم و پشت را كمان
زيراكه سخت گشته است از رنج و انده اين * چونان كه چفته گشته است از بار محنت آن
اندر تنم ز سرما بفسرد خون تن * بگداخت باز ز آتش دل مغز استخوان
آگنده دل چو نار ز تيمار و هر دو رخ * گشته چو نار كفته ز اشك چو ناردان
در هيچوقت بىشفقت نيست كوتوال * هر شب كند زياده به من برد و پاسبان
تا مر مرا كه حلقهء بندست بر دو پاى * هست اين دو ديده از خون گويى دو ناودان
بندم چه بايد آهن كامروز مر مرا * بسته شود دو پاى به يك تار ريسمان
دردا و اندها كه مرا چرخ دزدوار * بىآلت و سليح برد نزد كاروان
چون دولتى بجست مرا محنتى فزود * بىگردن اى دريغ نبوده است گردران
بر كوه رزم كردم و در بيشه صف زدم * در حمله برنتافتم از هيچكس عنان
هر هفته روز جنگى كردم به هفت روز * در قصّهها نخواندم جز جنگ هفتخوان
اكنون درين نهيبسرا سمج بسته در * بربند خود نشسته چو بر بيضه ماكيان
ايضا در مدح سلطان
همه زمين و زمان خرّم است و آبادان * بپادشاه زمين و به شهريار زمان
ز دست فتنه برآمد به رزم او چنگال * به كام مرگ برآمد ز تيغ او دندان