بر زمانه ز ما اين گنه بسنده بود * كه نيك شعر و قوى خاطر و سخندانيم
سخن بر تو فرستيم از آنكه تو دانى * كه ما به دانش نه چون فلان و بهمانيم
در مدح سلطان مسعود غزنوى و صفت جنگ او و فتح قلعهء جنگوان گويد
دولت جوان و ملك جوان و ملك جوان * ملك جهان گرفتن و دادن نكو توان
اى ترك باد جنگ برون كن يكى ز سر * برخيز و باده در ده بر فتح جنگوان
شاهى كه رخش او را دولت بود دليل * شاهى كه تيغ او را نصرت بود فسان
اندر پى گمانش پى بگسلد يقين * وندر دم يقينش پى بفكند گمان
تا جود او به راه امل گشته بدرقه * نگسسته كاروان مكارم ز كاروان
دستش همى زمين را مفلس كند ز زر * تيغش همى هوا را قارون كند ز جان
از دست او نديده مگر تيغ او بلا * در كار او نكرده مگر گنج او زيان
ره پيش برگرفتى اى شاه و پيش تو * مردان كارديده و گردان كاردان
بر بارهء زمانه گذار و زمين نورد * تندر صهيل و اختر سير و قضا توان
در [ لعب ] كرّ و فرّ تو گردان چو گردباد * بر عطف طعن و ضرب تو پيچان چو خيزران
خوش بگسلد چو خيزد زنجير آهنين * بازايستد به جاى به يك تار پرنيان
خرم تو را ز فرق گذشته لب سپر * عزم تو را به گوش رسيده زه كمان
راندى چنانكه خاك نشوريد بر زمين * رفتى چنانكه مرغ نجنبيد ز آشيان
ناديده راههاى ترا روزها اثر * ناداده كردههاى ترا بادها نشان
گه كوه زير پاى تو گه ابر زيردست * گه چرخ همركاب تو گه وهم همعنان
پرداختى طريقى مشكل به هفت روز * بركوفتى ثغورى هايل چو هفتخوان
بر كشورى زدى كه درو كيش كافرى * سالى هزار بوده ز تاريخ باستان
از خون تازه يافت زمين لعل مقنعه * وز گرد تيره يافت هوا مشك طيلسان
نيلوفرى حسام تو كشت آن گروه را * بر پشت و سينه لاله و بر چهره زعفران
در هر تنى پراكند آن پرنيان پرند * خاكى كزو نرويد جز دار پرنيان
سعى قوى نمود همى بيلك ضعيف * زخم سبك گذارد همى خنجر گران