از خوارى ويحك چرا زمينم * كز دل به بلندى بر آسمانم
بر جايم و هر جايگه رسيده * گويى ز دل بخردان گمانم
از واقعهء جور هفت گردون * پندارى در حرب هفت خوانم
دايم ز دم سرد و آتش دل * چون كورهء تفته بود دهانم
بفسرد همه خون دل ز اندوه * بگداخت همه مغز استخوانم
پيراهنم از خون و آب ديده * چون توز كمانست و من كمانم
چون [ تافته ] پرنيانم ايراك * بيچارهتر از نقش پرنيانم
درّ و گهر طبع و خاطر من * كمتر نشود زان كه بحر و كانم
بختم چو بخواهد خريدن از غم * اين چرخ بها مىكند گرانم
هرگونه چرا داستان طرازم * كامروز به هرگونه داستانم
پيچان و نوان و نحيف و زردم * گويى به مثل شاخ خيزرانم
خفتن همه بر خاك و از ضعيفى * بر خاك نگيرد همىنشانم
هرچند كه پژمردهام ز محنت * در عهد يكى تازهگلستانم
پيداست هنرهاى من به گيتى * گر چند من از ديدهها نهانم
بر سيم به خامه گهر ببارم * وز سنگ به پولاد خون برانم
در صفت علو طبع و كمالات نفسانى خود گفته
هرآن جواهر كز روزگار بستانم * چرا دهم به خس و [ خار ] ارنه بستانم
به دست چپ بدهم آن گهر كه در يك سال * بهاى صد گهر از دست راست بستانم
چو تير هرجا ناخوانده كژ همىنروم * چرا كه دايم سركوفته چو پيكانم
بدان جهت همهكس را چو خويشتن خواهم * كه من به دست و زبان تيغ گوهرافشانم
اگر جهان خرد خوانيم رواست كه من * هم آخشيجم و هم مركزم هم اركانم
بلى به فرمان گويم اگر هجا گويم * از آنكه قول خداوند را بفرمانم
بخوان ز قرآن از لا يحب ما يظلم * بدان طريق روم زان كه اهل قرآنم
چهار گوهر و هفت اختر و دوازده برج * هرآنچه بينى من صد هزار چندانم