من از دوازده و هفت و چار بگذشتم * چه گر به صورت با خلق عصر يكسانم
علوم عالم دانم و ليكن اندر عصر * اگر دو مردم دانم بدانكه نادانم
سزد كه فخر كند روزگار بر سخنم * ازانكه در سخن از نادران كيهانم
خداى داند كز شعر نام جويم و بس * و گرنه جز به شهادت زبان نگردانم
بگفتم اين و ز من سربهسر سماع كنيد * درست و راست كه مسعود سعد سلمانم
در توحيد و سپاس بارى و شكرگزارى و جواب ناصر مسعود بعطاى يعقوب رازى كاتب سلطان فرستاده
سپاس ازو كه مر او را به دو همىدانيم * وز آن چه هست نگرديم و دل نگردانيم
چگونه انكار آريم هستى او را * كه ما به هستى او را دليل و برهانيم
زبان و ديده و فضل و فصاحتيم ازين * چو ديده و چو زبان در ميان زندانيم
هزاردستان گشتيم در روايت شعر * از آن ز خلق جهان چون هزاردستانيم
به كان حكمت مانند نور خورشيديم * به بحر دانش مانند ابر گريانيم
چنان كه تابش خورشيد و ابر و باران ما * گهى به شورستانيم و گه به بستانيم
خيال آن بت خورشيدروى ناديده * چو مه به آخر اندر محاق و نقصانيم
نه عاشق صنمانيم عاشق كيشيم * نه از نگارين دوريم دور از اقرانيم
به خاصه ناصر مسعود شمس نادر دهر * كه ما بىكجا در مهر چون تن و جانيم
اگرنه روز و شب اندر ستايش اوييم * يقين بدانكه نه از پشت سعد سلمانيم
چنان كه آدم از كرد خود پشيمان شد * ز كردهاى خود امروز ما پشيمانيم
نه بندهايم خداوند دانش و هنريم * كه بندگان خداوند شاه كيهانيم
ز بسكه بر ما زو رحمت است پندارى * كه كف رادش ابرست و ما گلستانيم
جواب ناصر مسعود شمس گفتم ازين * كه بهر آن سخنان را چنين همىرانيم
عطاى يعقوب اى روشن از تو عالم علم * تو آفتابى و ما ذرّه را همىمانيم
كنون كه دوريم از نور راى و روى تو ما * چو ذرّه بىمهر از چشم عدل پنهانيم
عجب نداريم از روزگار خويش كه ما * نه چون دگر كس در نعمت فراوانيم