ز هول [ طعن ] درافتد به نيزهها لرزه * ز بيم ضرب درافتد به تيغها خفقان
حسام در دل هريك چو نار در كوره * عمود بر سر هريك چو پتك در سندان
خدايگان زمين اندر آن زمان گويى * هزار دارد دل يا هزار دارد جان
ز زخم تيغش چون باد در قفس باشد * به پيش حملهء او در تن عدوش روان
ز تيغ و حملهء او چشم و روى دشمن او * چو لاله گردد از خون و چون زر اندر كان
به گرز بر سر و چشم و دهانش پشت كند * به تيغ و تير كند تنش پر ز چشم و دهان
ز بهر ديدن و گفتار باشد از كف شاه * درين ز پيكان ديده در آن ز تيغ زبان
اگر ملوك بخوانند كارنامهء ملك * نخست نام تو بينند بر سر عنوان
سپهر هشت شود چون كنند چتر تو باز * بهشت نه شود آنگه كه گسترندت خوان
زمين دو پيكر گردد ز بسكه در حمله * ز سر دونيمه كند خنجر تو تا بميان
ز هيبت تو گمان اوفتد كه جانور است * به روز بار به پيش تو شير شادروان
اگر بداندى آهن كه خنجر تو ازوست * به جاى جوهر از طبع راندى مرجان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1882
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٨٨٢