در خون چه كشى تنم نه زو بينم * در تف چه برى دلم نه پيكانم
حمله چه كنى كه كند شمشيرم * پويه چه دهى كه تنگ مىدانم
رو رو كه بايستاد شبديزم * بس بسكه فروگسست خفتانم
سبحان اللّه مرا نگويد كس * تا من چه سزاى بند سلطانم
وز جمله من گدا كىام آخر * نه رستم زالم و نه دستانم
من اهل مزاح و ضحكه و زيچم * مرد سفر و عصا و انبانم
از كوزهء اين و آن بود آبم * در سفرهء اين و آن بود نانم
[ عيبم همه اين ] كه شاعرى فحلم * دشوار سخن شده است آسانم
در سينه كشيده عقل گفتارم * بر ديده نهاده فضل ديوانم
شاهين هنرم نه فاخته مهرم * طوطى سخنم نه بلبل الحانم
نقصان نكنم كه در هنر بحرم * خالى نشوم كه در ادب كانم
از گوهر دامنى فروريزد * گر آستيى ز طبع بفشانم
و اللّه كه چو گرگ يوسفم و اللّه * بر خيره همىنهند بهتانم
گر هرگز ذرّهيى كژى باشد * در من نه ز پشت سعد سلمانم
غم طبع شد و قبول غمها را * چون تافته ريگ زير بارانم
چون سايه شدم ضعيف در محنت * وز سايهء خويشتن هراسانم
با ضجرت زخم يافته گويم * با كوژى خم گرفته چوگانم
گوريست سياه رنگ دهليزم * خوكيست كريهروى دزبانم
پيوسته چو ابر و شمع مىگريم * و اين بيت همى چو حرز مىخوانم
فرياد رسيدم اى مسلمانان * از بهر خداى اگر مسلمانم
هم در زمان گرفتارى در قلعهء ناى شرح حالى گفته
اوصاف جهان سخت نيك دانم * وز بيم بلا گفت كى توانم
نه آنچه بدانم همىبگويم * نه آنچه بگويم همىبدانم
كز تن به قضا بستهء سپهرم * وز دل ببلا خستهء جهانم