بيگانهام ز مردى گر من به هيچوقت * جز با رضاى تو دل خويش آشنا كنم
خورشيد روى گردم هرگه كه پيش تو * چون چرخ پشت خويش به خدمت دوتا كنم
گر ديگران به خدمت از سيم زر كنند * از خاك من بدولت تو كيميا كنم
آيد به من سعادت كه آيم [ به مدح ] تو * بر من ثنا كنند چو بر تو ثنا كنم
وقت دعاست آخر شعر و ترا خداى * داد آنچه بايدت به چه معنى دعا كنم
و له ايضا
كار آن چنان كه بايد بگزارم * عمر آن چنان كه آيد بگسارم
دل را ز كار گيتى برگيرم * تن را به حكم ايزد بسپارم
در ظلمت زمانه همىگردم * گويى مگر ستارهء سيّارم
در كار هرچه بيش همىكوشم * افزون همىنگردد مقدارم
بر جاى خويشم ارچه همىگردم * گويى كه اى برادر پرگارم
سرّم همىبداند بد گويم * من سر خود چگونه نگهدارم
كاين تن چنان ضعيف شد ازبس غم * كاندر دلم ببينند اسرارم
پيوسته از نياز چرا نالم * چندين كزين دو ديده گهربارم
آزار كس نجويم از هر چيز * از دوستان خويش نيازارم
روزى كه راحتى نرسد از من * مر خلق را ز عمر نپندارم
گر هيچ آدمى را بد خواهم * از مردى و مروّت بيزارم
در طبع من بدى نبود ايرا [ ك ] * مدّاح شهريار جهاندارم
محمود سيف دولت و دين شاهى * كاوصاف او بيابى ز اشعارم
و له ايضا
امير غازى محمود سيف دولت و دين * كه بر نگينهء شاهى نبشته بادش نام
اجل بلرزد چون شاه راست كرد سنان * قضا بترسد چون باز برگرفت حسام
يكى نيابد جز در سر مبارز جاى * يكى نگيرد جز در دل دلير مقام