[ بسا ] كه تشنه ازين دلو خشك دولابى * چو آب خواست بزهراب گشت حلقش تر
ز ماهيى كه درين آبگون بىآبست * بترس و او را [ خونى ] يكى نهنگ شمر
فساد چرخ نبينيم و نشنويم همى * كه چشمها همه كور است و گوشها همه كر
بسا كسا كه مه و مهر باشدش بالين * به عاقبت ز گل و خشت باشدش بستر
به روشنى و به خوشى عيش غرّه مشو * كه ظلمت از پى نور است و زهر زير شكر
درى كه بر تو گشايد در هوا مگشاى * رهى كه بر تو نمايد ره هوس مسپر
به راهت اندر چاهست سر نهاده متاز * به جامت اندر زهر است ناچشيده مخور
عيار چرخ بگير و نهاد دهر ببين * بساط [ حرص ] بپيچ و لباس [ آز ] بدر
گمان يقين تو شد طبع را ميار مثل * خبر عيان تو شد چشم را مگوى سمر
بزرگوارا بر هركس از مصيبت تو * همان رسيد كز الماس تيز بر گوهر
بجست هوش دل از درد اين عظيم عنا * بخست گوش تن از رنج اين مهيب خبر
بغم فراق تو در مغزها فكند حريق * به خون وفات تو در ديدهها نوشت سهر
همىبرآيد در مغزها ز آتش موج * همىبخيزد در ديدهها ز آب شرر
چو نيست لفظ تو رنج است گوش راز سماع * چو نيست روى تو درد است چشم را ز بصر
ز صولت تو نرستى هزبر آهنچنگ * ز هيبت تو نجستى عقاب آتشپر
سزد كه هست ز تو ماتمى به هر خانه * كه بود فضلهء انعام تو به هر كشور
به مجلس تو بريده نشد صله ز صله * به درگه تو گسسته نشد [ نفر ز نفر ]
همه هنر بگذارد كنون هنرپيشه * همه ثنا بنوردد كنون ثناگستر
نماند رزمى كان را سيه نشد رايت * نماند بزمى كان را نگون نشد ساغر
روا بود كه پس از روز تو نتابد مهر * سزا بود كه پس از جود تو نرويد زر
نه آگهى كه عزيزان تو به ماتم تو * به چشم و سينه همه لالهاند و نيلوفر
كه ديده بود كه كوهى برآيد از بنياد * كه گفته بود كه چرخى درافتد از محور
بزرگى تو بماند و تو رفتى [ و ] عجبست * كه كس عرض را قايم نديد بىجوهر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1852
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٨٥٢