چشم و دو زلف و دو لب هر سه مشعبدند * وز يكدگر گرفته همه سحر و دلبرى
خلد برين شده است نگه كن به كوه و دشت * صد گونه گل شكفته به هر سو كه بنگرى
گويى كه مشتريست به هر نرگسى درون * رخشنده همچو دو رخ معشوق سعترى
سرخ و سپيد و زرد و بنفش و كبود لعل * نوروز كرده بر گل صدبرگ زرگرى
خيره شود دو چشم تو چون بنگرى به دو * هر سو كه رو نهى ندهد دل كه بگذرى
من قطعاته
اى مجلسيان حضرت شاه * درياى شما نهنگ دارد
از بهر خدا مرا بگوييد * تا نان شما چه رنگ دارد
* * *
اى آنكه ز تاج تو بتابد مه و زهره * تا كى بود اين مسكين منجيك به حجره
همواره به حجره در چون ديو نشستهست * نه جامه و نه نانش نه ديگ نه سفره
* * *
اى به درياى عقل كرده شناه * وز بد و نيك روزگار آگاه
نان فروزن به آب ديدهء خويش * وز در هيچ سفله شير مخواه
392 منصور منطقى رازى
اسمش استاد ابو محمد منصور بن على فاضلى است بزرگوار و كاملى است عالىمقدار منطقيان عالم با منطقش ابكم بوده در قوت ناطقه بر همگنان فايق و نفس ناطقه به مدحش ناطق آمده در حضرت اكفى الكفات صاحب بن عبّاد داد اشعار عربى و عجمى داد در دوازدهسالگى به استاد بديع الزّمان همدانى رسيد و كسب كمالات كرد در بعضى جاها منصور نيز تخلص كرده علىاىحال فاضلى بوده صاحب كمال اين چند بيت ازوست :