و له ايضا
خماريى كه ز ديباى حمرى است قباش * گران كند سر ما را همى خمار هواش
مثال گويد چندين ز كژدم زلفم * چرا ننالم كاندر دل منست خراش
فغان ز چشم تو اى شير خشم آهو چشم * سراى پرده به تو چون بهشت و تو حوراش
به ياد عارض او برزدم ز دل آهى * فلك بسوخت فروريخت بر سرم جوزاش
بخواه زان مى حمرا فروغ صفرا طبع * به شب نهاده به هامون و سرد كرده صباش
كجا چو بر كف بنهى ز بيم مستى خويش * نگاه كرد نيارد ز آسمان عنقاش
كجاست رطل كه خورشيد سوى گندم رفت * چو آبگينهء شامى سفيد گشت ضياش
به ياد شمسهء اشراف دهر عبد اللّه * كه گر عبيد نويسد به دو زمانه سزاش
به هركجا برسد چشم و خاطر مردم * بسان هستى ايزد بود پديد عطاش
بلاغتم ز خرد دخترى بزاد بديع * به درّ نطق بياراستم رخ زيباش
در مدح ابو المظفّر طاهر بن حسين سيستانى
مرا ز ديده بكرد آفتاب خواب زوال * كجا برآمد خيل ستارگان خيال
فغان من همه زان زلف كاندر آن نقش است * همه طراز و ملاحت بر آستين جمال
تبارك اللّه از آن چهرهء لطيف بديع * همه سراسر فهرست فتنه را تمثال
به زلف مشك ببندد بر آهوى مشكين * به ديده ديده بدوزد ز جادوى محتال
هواى او به دلم بر همه تباهى كرد * هواى خوبان جستن همه غمست و و بال
چرا به صبر نكوشم كه صبر دوست بود * كسى كه بسته بود عقل او به وجه كمال
بيارم آن فرس تند سير رهپيماى * كه ساق او ز جنوب است و سمّ او ز شمال
هرآنگهى كه به بيشه درون زند شيهه * ز بيم شيههء او شير بفكند چنگال
به گاه پويه برو بر تذرو خايه نهد * به وقت شيهه بدرّد كمند رستم زال
بسان كشتى زرّين همىخرامد كش * نه هيچ گرسنگى و نه هيچ رنج و كلال
براق گام و ره انجام و شادكام و تمام * نه آدمى و همانند آدمى به خصال
عنان او نكشم تا جناب آن ملكى * كه بوقبيس به شاهين حلم او مثقال