بنگاشته چنين نبود بر بتان چين * تمثال روى يوسف يعقوب بر حرير
از برگ لاله دو لب و دارى فراز روى * يكمشت حلقهء زره از مشك و از عبير
گويى كه آذر از پى زهره نگار كرد * سيمينش عارضين و بر او گيسوان چو قير
گويى كمند رستم گشت آن كمند زلف * كز بوستان گرفته گل سرخ را اسير
گويى خدايش از مى چون لعل آفريد * يا دايگانش داده ز ياقوت سرخ شير
و له ايضا
چه درّست آن به زير لعل و شكّر * چه ماه است آن به زير ميغ عنبر
چه سرو است اين كه پيمايد زمين را * نشاند بر زمين محراب انور
به هنگام كمر بستن تو گويى * همى بر آب زمزم بندد آذر
همهشب ديدهام ز آسيب هجرش * بسان اكحل از آسيب نشتر
به دوش و گردن دوشيزه ماند * به باغ اندر ز گلها شاخ پربر
به ناف آهوى خرخيز ماند * نسيم ياسمين و ورد احمر
بدان ماند همى صحرا كه گويى * بگستردند طاووسان بر او پر
به زير بار بد ماند به دستان * همى منقار مرغان نواگر
تو گويى هركجا حور بهشت است * به دست هريك از ياقوت چادر
زبان ابر بر گلهاى صحرا * زبان خواجه گشت از بار گوهر
مبارك خواجهيى كز شكر دايم * نهاده بر سر آلاش افسر
ميان موج درياى بخيلى * كفش كشتى سخاى او چو لنگر
و له ايضا
شنيدهام به حكايت كه ديدهء افعى * برون جهد چو زمرّد بر او برند فراز
من اين نديدم ديدم كه خواجه دست بداشت * برابر دل من بتركيد ديدهء آز
به شاهنامه بر ار هيبت تو نقش كنند * ز شاهنامه به ميدان رود به جنگ فراز
ز هيبت تو عدو نقش شاهنامه شود * كزو نه مرد به كار آيد و نه اسب و نه ساز