از آن خورشيد زرّين شد كه بر ملكش گذر دارد * ستاره زان همىلرزد كه از تيغش حذر دارد
و له ايضا
نگارى سمن بوى و ماهى سمنبر * لبش جاى جان و رخش جاى آذر
بهار بتانست و محراب خوبى * به روى دلارام و زلفين دلبر
بدان چنبرين زلف و بالاى سروين * ز چنبر كند سرو و ز سرو چنبر
شنيدم كه در خلد كژدم نباشد * چرا با رخ تست دايم مجاور
مگر كژدم عنبرينند شايد * كجا كژدم خلد باشد معنبر
به انگشت بنمايم ار دور خانت * همى باده ز انگشتم آيد مقطّر
فرى روى تابانت چون روى دولت * فرى قد يارانت چو عمر اختر
چو بنشينى از پاى گويى ز گردون * همى بر زمين آيدى جرم ازهر
و من قصائده
شد آن مودّت و آن دوستى و آن ايّام * كه بر مراد دل خويش مىنهادم گام
بسا شبا كه به روى نگار كردم روز * سپيد روز كه كردم به زلف خوبان شام
دو دست عادت كرده فرو كشيدن زلف * دو لب به بوسهء خوبان گرفته خوى مدام
ازين پرى بهسوى من نويد بود و رسول * و زان نگار بر من درود بود و سلام
مرا ز جود سلاطين و مهتران زمين * سراى زرّين ديوار بود و سيمين بام
هميشه خانهام از نيكوان زيباروى * چو كعبه بود به هنگام كفر پراصنام
بهار تازهشكفته مرا هميشه به پيش * چو نوبهار شكفته به باغ در بادام
من و جهان دو همال و قرين ساخته خوى * به من زمانه و ياران من سپرده زمام
لگام بود مرا بر سر زمانه يكى * كشيده گشت كنون و گسسته گشت لگام
كنون كه نهمتم افزونتر است و نعمت كم * دل بشادى خو كرده كى گرد آرام
به باغبان نگرم كز يكى ضعيفك شاخ * به روزگارش سروى كند بلند قيام
همى ز بهر گلى كاورد به شيفته رنج * به بار دارد او را دوازده مه تام