نه بركندش ز جاى و نه باز گيرد آب * نه بگسلاند از شاخ و ندهدش دشنام
به روزگار فزونتر شود درخت همى * مرا كميست به پيرى همى درين هنگام
كرا هنر بفزايد چرا بكاهد مال * اگرنه زين دو يكى هست بر حكيم حرام
در اظهار پيرى و شكستگى و ياد شباب گويد
سپيدى آمد و اندر رخ او فتادم چين * كنون سزاست كه من دور گردم از بت چين
به روز دولت كين از زمانه جستم باز * كنون زمانه ز من باز جست يكسره كين
اسير آن شدهام كو اسير بود مرا * بدان زمانه چنان بد بدين زمانه چنين
بسا دو حلقهء زلفى كه دست من بكشيد * كه خاك شد ز نسيمش به مشك ناب عجين
بسا دهان چو انگشترى كه دو لب من * نهاده بود برو سال و مه به جاى نگين
خرد اسير هوا گشته و دل آن دو چشم * روان مطيع لب و جان به چنگ زلف رهين
عديلم آنكه عديل دو لاله كژدم داشت * كمند زلفش بر لاله برفكنده كمين
دو ابروان سياهش كمال غاليه توز * دو زلفكان درازش كمند مشكآگين
كنون بسان كمانست سرو قامت من * كنون بسان كمندست روى من پرچين
تو دور گشته و من دور مانده از خدمت * به زندگانى آرى چه حال بدتر ازين
در استهلال و مدح صاحب گويد
مه گردون مگر بيمار گشته است * بناليد و تنش بگرفت نقصان
سپر كردار سيمين بود و اينك * برآمد بر فلك چون نوك چوگان
تو گفتى خنگ صاحب تاختن كرد * بماندش نعل زرّين در بيابان
شب عيد از بر روى فلك شد * خم ابروى ماه نو نمايان
* * *
مگر رسم سكّه چرا كردهاند * ندانستمى من همى آن زمان
درم از كف شه به نزع اندر است * شهادت نهندش همى بر زبان