ديدم زمين چو صحن بهشت است جانفزا * آراسته به زيور و افروخته به تاب
سوده گيا سپيده و شنگرف بر جبين * ماليده سبزه وسمه و زنگار بر ثياب
صحن چمن چو صفحهء گردون لاژورد * از ژاله پرستاره و از برق پرشهاب
مىجست برق از ابر چو در سينهها نفس * يا در گناه توبه و يا در خطا صواب
سر بر كشيده سبزه ز خاك سياه رنگ * همچون زمرّد از شبه و طوطى از غراب
قوس قزح كشيده كمانى به چار رنگ * چون طاق منظرى كه به الوان كنى خضاب
اين سرخ همچو لاله و آن زرد چون زرير * اين نيل چون بنفشه و آن سبز چون سداب
من در شده به لابه و زارى كه ساعتى * تسكين دهم ز هول و تسلى ز اضطراب
بودم در اين حديث كه ناگاه بىگمان * سر برزد از دريچهء من همچو آفتاب
آن ماه سايهپرور و آن آفتاب حسن * كاصلا نديده سايهء او ماه و آفتاب
آمد چو خور ز بام و چو سروى به پيش من * بنشست و برگشاد لب بسته در عتاب
گفتا چه شد ترا كه درين دور خرمى * ماندى چنين غمى و نشستى چنين مصاب
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1793
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٧٩٣