برخيز و اين قصيده هم امروز نظم كن * فردا برو به حضرت سلطان كامياب
فيروز شه كه روز وغا هر غلام او * صد چون سكندر است و دوصد چون فراسياب
در مدح عين الملك
صبحدم كاينهء چرخ زدودند ز زنگ * زهره بنمود رخ از ثور چو ماه از خرچنگ
اندر آمد ز در حجرهء من مست و خراب * دلبر غنچه دهانى شكرى تنگ به تنگ
صنمى موى ميانى كه سرين و كمرش * كرده دو كوه گران را به يكى موى آونگ
چون مرا ديد كه از ضعف سهايى شدهام * ريخت درها ز دو لب بر صفت هفت اورنگ
گفت گر وصل منت دست دهد چون باشى * گفتمش وصل تو چون شكّر و فرقت چو شرنگ
فصل نوروز بود روز نو و موسم عيد * ابرها تيره هوا صافى و بستان پررنگ
زين طرف لخلخهها آمده از ميوه و گل * زان طرف مايدهها از بط و درّاج و كلنگ
ملك الشرق فلك قدر ملك عين الملك * كه بود عرض سپاهش به هزاران فرسنگ
آنكه شيران ژيان از غضبش ترسانند * هم بر آنسان كه ز شيران ژيان روبه لنگ