زين روى چون شقايق و بالاى همچو سرو * زين موى چون بنفشه و اندام چون سمن
يك روز چون شكيبى و چون باشد اى شگفت * عيش ترا حلاوت و چشم ترا وسن
ايدر خلل ز چيست ترا و گله ز كيست * از شهر يا ز خانه ز من يا ز خويشتن
بر راحت حضر چه گزينى همى سفر * بر شادى طرب چه گزينى همى حزن
گفتم كه بيش ازين مخروش و مبار اشك * رو آستين به چشم نه و دست بر دهن
هست اين همه و ليكن بىطلعت وزير * هر شادىيى بود غم و هر راحتى شجن
جستم ره فراق و زدم بانگ بر براق * برگشتم از قرين و كشيدم سر از قرن
پيش آمدم چو هاويه پرسهم وادىيى * موزهشكاف خارش و خاكش قدمشكن
نه مرغ و نه فريشته نه وحش و آدمى * نه رسم و نه ديار نه اطلال و نه دمن
در ديولاخهاش بدانسان خروش ديو * كامد به گوش گاه وفا نغمهء زغن
بىآب وادىيى و من و اسب من از عرق * غرق اندر آب چون به شط و دجله بر شطن
غول اندرو قدم ننهد ور نهد بود * درماندهتر ز مورچهء لنگ در لگن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1777
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٧٧٧