بود در خانهء زرينش مأوى چون بود خفته * كند بر وادى سيمين تماشا چون بود يقظان
بسان رفتن مستان هميشه رفتن او كج * و ليكن فعل هشياران كند رفتار او بنيان
خط او تيره و روشن درو الفاظ و معنيها * چو در تاريكى اسكندر آب چشمهء حيوان
دل مؤمن ازو شادان و غمگين زو دل كافر * ز بهر آنكه هست او را سر از كفر و دل از ايمان
در مدح خواجه نظام الملك حسن وزير گفته
آمد گشادهروى بر من نگار من * چون مر مرا بديد گسسته دل از وطن
بسته ز خنده لب بگرستن گشاده چشم * ابرو ز درد پرگره و زلف بىشكن
دو پاى رقص كن به گل اندر ز آب چشم * دو دست رود زن ز عنا گشته روى زن
پوشيده من سلاح و نهاده بر اسب زين * چون كرد گاه كين و عرب گاه تاختن
بگشاد چون بديد بر آنسان مرا زبان * بر من بگفتنى و به ناگفتنى سخن
گفت آن وفا نمودن تو بود سربهسر * زرق و دروغ و مكر و فريب و فسون و فن
برداشتى دل از من و بگذاشتى مرا * بر تو دل من ايدون هرگز نبرد ظن