نه وصل و هجر آن بت خدمت فخر جهان آمد * كه اندر شادى و اندوه [ زهر ] از وى دمى نتوان
كشم در زين گران شخصى كه كه با شخص آن ذره * به ره رانم سبكسيرى كه مه با سير او كيوان
بلندى آسمان او را كم از بالاى خرپشته * فراخاى زمين او را كم از پهناى شادروان
درنگ وى درنگ خاك و جنبش جنبش آتش * شتاب او شتاب ديو و جستن جستن ثعبان
گهى از سم او در آب خسته پهلوى ماهى * گهى از فرق وى بر چرخ رنجه سينهء سرطان
نكردى رخش را رستم خطر گر سير او ديدى * نه مر شبديز را پرويز و نه شبرنگ را نعمان
كنم زير سبكپايش گران راهى كه ننيوشد * درو جز نعرهء شير و نداى غول گوش الحان
هواى او بسوزد مرغ را چون گشت تفسيده * زمين او بگيرد مرد را چون تر شد از باران
توقف كردن اندر وى نيارد كس مگر جنى * مجاور بودن اندر وى نيارد كس مگر شيطان
شوم تا درگه آن خواجهيى كز فضل و دانش شد * كمال ملت احمد جمال دولت سلطان
عميد مملكت بو نصر هستودان كه از هولش * حرير نرم گردد بر تن بدخواه چون سوهان
نهد بر شير نر فرمان و بر پيل دژم طاعت * گر اين بگرايد از طاعت ور آن بگريزد از فرمان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1774
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٧٧٤